سپتامبر 22, 2011

دفترچه خاطراتم

دوباره این دفترچه خاطراتم را از بین آت آشغالای روزمرگی کشیدم بیرون. جلدش رو عوض کردم و تر وتمیزش کردم. اینکه چی شد و چرا دوباره میخوام بنویسم برمیگرده به اتفاقاتی که اخیرا برام پیش اومد. شاید یک روز براتون گفتم!

یه ذره شو میگم. دو سال پیش که داشتم فوق لیسانس میخوندم وبلاگم رو راه انداختم. امروز یکسال شده که مدرکم رو گرفتم و بیش از شش ماه است که در کابل هستم و در دانشگاه تدریس میکنم. اتفاقات، ماجراها، خاطرات و مسائل زیادی برایم پیش آمد و از هر کدامشان درس جدیدی گرفتم. دوست دارم درباره اینها بنویسم. میخوام در مورد دغدغه هام و آرزوهایم بنویسم و شما را با غم ها و شادیها، درسها و عبرتهایم شریک کنم. شاید روزی حرفهایی که اینجا میزنم بدردتان بخوره. امیدوارم خودم بعدها وقتی به نوشته هایم دقت کردم درک درستی از خودم پیدا کرده باشم.

پس با خاطرات استاد موسوی همراه باشید!

اینجا کابل است صدای ما را از کارته چهار میشنوید!

برچسب‌ها: , ,
دسامبر 25, 2008

نامه

نامه

برچسب‌ها: , , ,
نوامبر 14, 2008

پنجره!

 

” جريان زندگی چيزی جز مبارزه ميان عاطفه وعقل نيست ” . مارک تواين – نویسنده آمریکایی

منظور و انتظار در اعمال و امور بشری، رابطه ای مستقیم و بر مبنای درک عقلی است، به عبارتی شما عملی را مرتکب نمیشوید مگر آنکه انتظار برآورده شدن منظورتان را در سر داشته باشید؛ مثال آشکار این قضیه رابطه کارگر و کارفرماست…
ولی همین بشر گاه اعمالی را مرتکب میشود که هیچ مبنای عقلی برای آن نمیتوان یافت، منظورم قتل و غارت نیست که در این امور نیز میتوان انگیزه های عقلانی را در لابه لای سطور آلوده آنها یافت، بلکه مفاهیمی نظیر ایثار، محبت و عشق است…
با این وجود در این دسته از امور بشری، نمیتوان رابطه ی دقیقی را برای منظور و انتظار متقابل یافت، مادر با وجود اینکه از فرزندش جفا میبیند ولی محبت فرزند از سینه اش بیرون نمیرود، زلیخا یوسف را به بند میکشد و در فراقش اشک میریزد، عباس (ع) علمدار کربلا از لب فرات با مشکهای آب، تشنه لب به خیمه ها باز میگردد و …
به راستی کدام یک از ارزش بیشتری برخوردار است؟ وظیفه ما در برابر کدام امور سنگین تر است؟ انتظاری که از ما در برابر منظور بکار رفته میرود، در کدام یک حساس تر و خطیر است؟ آیا غیر از این است که تمامی تراژدیهایی که شنیده ایم و یا دیده ایم در اثر برخورد اشتباه و خودخواهانه نسبت به منظور مقابل است؟؟؟ حقیقتا چقدر دیگران را درک میکنید؟

دو مرد، که بیماری وخیمی داشتند،در یک اتاق بیمارستان بستری بودند.یکی از آنها اجازه داشت که حدود یک ساعت روی تختش بنشیند تا مایع را از ششهایش خارج کند.تختش کنار تنها پنجره اتاق بود.مرد دیگر مجبور بود تمام مدت به پشت دراز کشیده باشد.

 دو مرد سرانجام ساعتها صحبت کردنند.آنها در مورد همسرشان و خانواده شان ،خانه کار و گرفتاری شان در نیروی ارتش ،جایی که مسافرت رفته بودند، صحبت کردند و هر بعداز ظهر وقتی مرد کنار پنجره میتوانست بنشیند،  با وصف کردن آنچه ازپنجره میدید، برای دوستش، وقتش را میگذراند.  مرد در تخت دیگر، برای آن یک ساعت که دنیایش وسیع میشد زندگی میکرد و با تمام تحرک و رنگ جهان بیرون جان میگرفت. مرد گفته بود پنجره به یک پارک با دریاچه ای دوست داشتنی مشرف بود. اردکها و قوها در آب بازی میکردند درحالیکه بچه ها مدل کشتی آنها را سوار شدند. عاشقان دست در دست هم در بین گلهای رنگارنگ راه میرفتند .درختان کهنسال به منظره زیبایی بخشیده بودند،و نمای زیبایی از خط افق شهر در دور دستها دیده می شد.وقتی مرد کنار پنجره تمام اینها را با جزئیات عالی توصیف کرد،مرد سوی دیگر اتاق، چشمانش را میبست و منظره زیبا را در ذهنش تصور می کرد.window

در یک بعد از ظهر گرم، مرد کنار پنجره یک رژه (سان) که از آنجا عبور میکرد توصیف کرد. اگر چه مرد دیگر نمی توانست صدای گروه موسیقی را بشنود، میتوانست وقتی مرد نجیب زاده کنار پنجره آن را با واژه های توصیفی، تعریف می کرد در ذهنش مجسم کند. ناگهان،فکر عجیبی به ذهنش رسید: چرا او باید تمام خوشی دیدن این چیزها را داشته باشدرا در حالیکه من هرگز نمی توانم چیزی ببینم؟ منطقی نیست. وقتی فکرش به هیجان آمد، ابتدا شرمنده شد اما وقتی روزها گذشت و او دلش برای دیدن چیزهای بیشتری تنگ شد، حسادتش به خشم تبدیل شد و به زودی او را تند خو کرد.او شروع به خون ریزی کرد و نمی توانست بخوابد. او باید کنار آن پنجره می بود-و آن افکار اکنون زندگی اش را به دست گرفت.

 نیمه شب، وقتی او رو به سقف دراز کشیده بود، مرد کنار پنجره شروع کرد به سرفه کردن. مایع ششهایش از حرکت ایستاده بود. مرد دیگر در تاریکی او را دید که تلاش میکرد دکمه کمک را فشار دهد. در حالیکه گوش میداد، ولی دکمه کنار خودش را فشار نداد که که پرستار را سریع بیاورد. در کمتر از پنج دقیقه مرد ،سرفه اش قطع شد و نفس نفس زنان ساکت شده بود گویی خفه شده بود شد. اینک فقط صدای مرگ آور سکوت وجود داشت.

صبح بعد، پرستار روز آب برای استحمام آورد. وقتی او بدن بی روح مرد کنار پنجره را یافت غمگین شد و سرپرستان بیمارستان را برای بردن او صدا زد. بدون کلامی و آشوبی. به محض اینکه شرایط مناسب شد، مرد خواهش کرد او را کنار پنجره حرکت دهند. پرستار از ایجاد تغییر شاد شد و پس از اینکه مطمئن شد که او راحت است او را ترک کرد.

او به آرامی و ،با درد خودش را به لبه پنجره رساند تا اولین نگاهش را به بیرون بیندازد. بالاخره، او میتوانست خودش از دیدن لذت ببرد. خودش را به آرامی کشید که بیرون از پنجره را ببیند. روبرویش تنها  یک دیوار بود.

“تشکر ویژه از دوست عزیزم جناب آقای جاویدی بخاطر ارسال داستان”
اکتبر 12, 2008

میم مثل مادر

 

نوشتن درباره بعضی چیزها گاه برایم دشوار مینماید، شاید بخاطر این باشد که بعضی چیزها نوشتنی نیستند و فقط فقط درکی و شهودی اند، حتی گاهی به نظر میرسد نوشتن در مورد آنها از ارزش و قداستشان میکاهد… چند روز پیش داستانی از یکی از دوستانم به دستم رسید که نتوانستم بی توجه از کنار آن عبور کنم؛ داستان یک فداکاری، داستان یک ایثار، داستان یک مادر… چقدر نوشتن از تو برایم سخت است ای مظهر عشق و محبت! چگونه از تو بگویم ای چشمه زلال لطف و احسان!… فرزندت را ببخش، مرا ببخش که در این گرداب نسیان دریای زندگی، تو را به گوشه ی فراموشی سپرده ام؛ ولی به خوبی آگاهم که ذره ای از لطف و محبتت به این فرزند فراموشکارت کم نشده است… مرا ببخش…

مادر  من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم … اون هميشه مايه خجالت من بود. اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي غذا مي پخت.يك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خودش به خونه ببره، خيلي خجالت كشيدم. آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه؟ به روي خودم نياوردم، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم  و فورا از اونجا دور شدم.

روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت: ايي يي يي .. مامان تو فقط يك چشم دارهفقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو … كاش مادرم يه  جوري گم و گور ميشد

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري؟
اون هيچ جوابي نداد….
حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم، چون خيلي عصباني بودم.
احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت،دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم.
سخت درس خوندم  و  موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم، اونجا ازدواج  كردم، واسه خودم خونه خريدم، زن و بچه و زندگي
از زندگي، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودمتا اينكه يه روز  مادرم اومد به ديدن من، اون سالها منو  نديده بود و همينطور نوه ها شو .
وقتي ايستاده بود دم در  بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت  كرده كه بياد اينجا، اونم  بي خبر،سرش داد زدم : “چطور جرات كردي بياي به خونه من و بچه ها رو بترسوني؟!”گم شو از اينجا!  همين حالا…
اون به آرامي جواب داد : “اوهخيلي معذرت  ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم” و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد .
يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه.
ولي من به همسرم  به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم.
بعد از مراسم،  رفتم به اون كلبه قديمي خودمون؛ البته فقط از روي كنجكاوي. همسايه ها گفتن كه اون  مرده.
ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم،اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من.
“ای عزیزترین پسر
من، من هميشه به فكر تو بوده ام، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم، خيلي خوشحال شدم  وقتي شنيدم داري ميآي اينجاولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم، وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم آخه ميدوني … وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي، به عنوان يك  مادر نمي تونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم؛ بنابراين مال  خودم رو دادم به تو؛براي من افتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه
با همه عشق و علاقه من به تو
مادرت!

 

برچسب‌ها:
سپتامبر 22, 2008

شبی به رنگ خدایی

 

در این حوالی کسی هست که انتظارمان را می­کشد، کسی که نزدیک است به ما، نزدیک­تر از رگ گردن­مان، کسی که شنواترین است بر شنیدن دردهامان و تواناترین است بر التیام بخشیدن­شان؛ در این حوالی کسی هست که فرا می­خواندمان، هر صبح و شام، و  این شب­ها به آوایی رساتر

دوباره فرا میرسد؛ دوباره اون شب فرا میرسد و مرا به سوی خودش می­خواند، درست مثل قدیما قدیما … همون قدیما که به قید و بند چیزی نبودیم و راحت به هم دل می­بستیم، همون وقتا که موقع زنگ تفریح دست به گردن همدیگه مینداختیم و نون پینرمون را با هم قسمت میکردیم و تو حیاط دبستان قمر بنی هاشم از ترس شلنگ ناظم فقط راه میرفتیم، همون وقتا که تو تلویزیون از خاله نرگس و گربه سگ خبری نبود و اما جیمبو و بامزی قویتری خرس جهان و گوریل انگوری نشون میداد، همون زمونا که کامپیوتر تو خونه­ها دیده نیمشد و پلی استیشن نیومده بود ولی بجاش توپ پلاستیکی و الک دولک مُد بود، آره خیلی خیلی پیشا رو میگم… همچین شبی بود که مرتضی یکی از بچه محله­هامان که چند سالی از ما بزرگتر بود به من گفت: امشب میخوایم با بچه­ها بریم مصلی. تا اون وقت داخل مصلی نرفته بودم و فقط چندباری که با اتوبوس از کنارش در شده بودم. پرسیدم: مصلی واسه چی میرید؟ – میخوایم شب بمونیم، امشب شب احیاست، همه بیدار میمونن میان مصلی. همین چند جمله کافی بود تا مرا به رفتن وسوسه کند و بدون اینکه دلیلش را بدانم گفتم: من میام.- خوب پس برو  یه پتو بردار بیار. وَهْ چه حالی میده شب پیش هم جمع باشیم؛ این چیزی بود که در دلم میگذشت و مرا به شور آورده بود… مصلی چقدر بزرگ به نظر می­رسید، چه ستون­های بلندی داشت، گنبد نقره­ای رنگی داشت واسه همین راحت میشد از رو کوه خضر از بین بقیه گنبدها پیداش کرد، اما هنوز کاملا ساخته نشده بود و میشد میلگردها و تیر آهنا رو که زیر سقف و توی ستون­ها کار گذاشته و لانه­ی کبوترها و یاکریم­ها شده بودن را دید، مرتضی راست میگفت، مصلی خیلی شلوغ بود، ،  از بلندگو یکی با صدای محزونی بلند میخواند: اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ يَا أَحَدُ يَا وَاحِدُ يَا شَاهِدُ يَا مَاجِدُ يَا حَامِدُ يَا رَاشِدُ يَا بَاعِثُ يَا وَارِثُ يَا ضَارُّ يَا نَافِعُ …. سُبْحَانَكَ يَا لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنَا مِنَ النَّارِ يَا رَبِّبچه­هایی مثل ما زیاددیده میشدن که گروه گروه گوشه­ای نشسته بودن، بعضی­ها هم همونجا خوابیده بودن، بعضی­ها هم زیر پتو رفته بودن و یواشگی میخندیدن، چقدر زشت معلوم میشد آخه عده­ای هم معلوم بودن که گریه می­کردن، راستش منم دلم میخواست با اون صدا گریه کنم اما نمیدونم چرا خوشم نمیاد تو جمع گریه کنم، نمیدونم چطور بعضی­ها آنقدر میتونن بلند گریه کنن، تازه حالا اگه میخوان گریه کنند چرا آروم گریه نمیکردن، هم بلند گریه میکردن و هم شانه­هاشان تکان میخورد، واقعا احساس بدی پیدا میکردم وقتی بغل دستیم گریه میکرد، یعنی به چی فکر میکرد؟ … باید بیدار میموندم، اما نمیشد، چشمام خود بخود بسته میشدن، بعدِ چند لحظه، یک دفعه میفهمیدم که چند دقیقه شده که خوابیدم، یهو از خواب میپریدم، وای اگه بغل دستیم میفهمید که من خوابم برده خیلی ضایع میشدم، اما فکر کنم اون طوری که من از خواب پریدم حتما فهمیده، نگاهی بهش میاندازم، نه اصلا حواسش نیست شایدم خودشو به اون راه زده؛  باید میرفتم وضو میگرفتم آخه مرتضی گفته بود که باید امشب با وضو باشیم، چه فایده این دفعه چندمِ که دارم وضو میگریم ولی بعدش خوابم میبره … با صدایی از خواب میپرم، این دفعه بدجوری از خواب پریدم حتما این دفعه بغل دستیم فهمید، بهش نگاهی میکنم، چقدر جالب قرآن را روی سرش گرفته بود، همه قرآن روی سرشان گرفتن، اما مرتضی و بقیه خوابن، میخوام بیدارشان کنم ولی با خودم میگویم بگذار بخوابن فردا براشان تعریف میکنم که ما قرآن روی سرمان گرفتبیم، حتما خیلی حسرت میخوره که کاش بیدار میموند و قرآن به سر میگرفت، جمعیت با صدای بلندگو همراه میشوند: اَللّهمَّ بِحَقِّ هذاالقُرآنِ وَ بِحَقِّ مَن اَرسَلتَه بِه وَبِحَقِ کُلِّ مومنٍ مَدَحتَه ُ فیهِ وَبِحَقِّکَ عَلَیهِم فلا اَحَدَ اَعرَفُبِ بِحَقِّکَ مِنکَ ... بغل دستیم زار زار اشک میریزد ولی به نظرم کمی ضایع است، بعدش که لامپ­ها روشن بشه حتما بقیه یه جوری نگاه میکنن. ادامه مید­هند: بکَ یَا اللّه … بِمُحَمَّد … بِعَلِیٍّ، … بِفاطِمَةَ … ناخودآگاه یاد مظلومیت بانو میافتم دلم میشکند، قطره اشکی آرام از چشمم میغلتد، اما مثل اینکه همه حضرت زهرا (س) ارادت دارن آخه صدای گریه جمعیت بلند شده است. ادامه میدهند بِالْحَسَنِ…  بِالْحُسَیْنِ…  بِعَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ … مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ … جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّد … بمُوسَى بْنِ جَعْفَر … بعَلِیِّ بْنِ مُوسى … بمُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ … بِعَلِیِّ بْنِ مُحَمَّد  بِالْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ همه به پا میخیزند بِالْحُجَّةِ …  چقدر با صفا بود، حاج آقایی از بلندگو میگفت که هر کس امشب دعا کند خداوند حتما در این سال به او میدهد و میگفت برای همه بالاخص برای ظهور آقا و شفای مریضان دعا کنیم، من هم دعا کردم، سعی میکردم برای همه دعا کنم، یعنی هر چی بخواهم خدا بمن میدهد؟!  در اون لحظه سعی میکردم چیزی از قلم نیافتد. وقتی لامپ­ها روشن شد گفتم چشمای بغل دستیم رو ببینم حتما خیلی سرخ شده­اند ولی وقتی برگشتم کسی بغل دستم نبود اصلا نفهمیدم که کی رفته بود، اما خوش بحالش با این اشک­هایی که میریخت حتما حاجتش را گرفته بود … تا حالا شب به این دیر وقتی خانه برنمیگشتم، با بچه محله­ها پیاده از روی ریل قطار راه افتادیم ولی از بس خسته بودیم حال حرف زدن نداشتیم منم از ماجرای قرآن به سر گرفتم هیچی نگفتم فقط میخواستم زودتر به خانه برسم. فردا ظهر از خواب پا شدم…

پس فردا شب پدرم مرا به حرم بی بی معصومه برد، اینجا هم مثل مصلی شلوغ بود، حرم خیلی قشنگتر از مصلی است، پر از شیشه کاریهای زیبا و رنگارنگ است، لیز خوردن روی سنگ­های مرمر حرم چقدر حال میده، اما اون شب نمی شد لیز بخوری چون جا نبود، همه جا آدم نشسته بود و دعا میخواندن… پدرم سخت مشغول دعا خواندن بود ولی من بسیار خسته شده بودم حوصله­ام هم سر رفته بود، مرتضی و بچه­های دیگر هم نبودن که کمی بازی کنیم، خوابم میامد ولی جا تنگ بود، پدرم به من گفت که امشب سعی کن نخوابی، امشب شبی است که سرنوشت یکسال تو مشخص میشود، یعنی در این سال به هر چه قرار است برسی امشب نوشته می­شود و امام زمان  (عج) زیر آن را امضا می­کند… اِ اِ اِ اِ چه جالب، یک سال من به همین یک شب بستگی دارد؟ امام زمان (عج) آن را می­بیند و امضا می­کند؟ پدرم ادامه داد: امام زمان (عج) الان در بین جمعیت است و در اینجا حضور دارد ولی ما او را نمی­شناسیم… پدرم بی دلیل چیزی نمی گفت همین جمله خواب را از سرم پراند. امام مهدی (عج) اینجاست؟ نکند مرا ببیند که خوابیدم؟ اونوقت معلوم نیست برای یکسالم چی می­نویسد. به داخل جمعیت نگاه میاندازم، همه عادی به نظر میرسیدن، امام زمان (عج) حتما نورانی است و شاید شال سبزی داشته باشد، حتما اینجا هست ممکن است مصلی نباشد ولی اینجا حرم است، یک فرقی دارد دیگر… آن شب را در حیرانی و سرگردانی گذراندم و به خانه برگشتم ولی پیوسته به این میاندیشیدم که امام برایم چه چیزهایی نوشته و امضا کرده است. آخْ فردا صبح مدرسه داریم، اگر الان بخوابم میتوانم چهار ساعت بخوابم، خیلی کم است باید بخوابم… صبح وقتی از خواب میپرم دو ساعت از مدرسه گذشته، زنگ اول غیبت کردم، تا حالا غیبت نکرده بودم، اشکم در میاید، با گریه دادم میزنم: چرا منو بیدار نکردین مگه نمیدونید که من صبحی­ام! نمیدانم چرا اینجا راحت گریه میکنم ولی دیشب با اینکه همه گریه میکردن من یک قطره اشکم نریختم، با عجله آماده میشوم و با دلهرگی به سمت مدرسه میدوم. همه سر کلاس نشستن، آقای دارابی اخم­هاش تو هم میره: چرا دیر اومدی؟

- آقا خواب موندیم!

- چرا خواب موندی مگه دیشب نخوابیدی؟

- آقا دیشب شب قدر بود ما رفته بودیم احیا حرم.

-  حالا که دو تا شلنگ خوردی میفهمی که باید احیا نری و بجاش بخوابی تا صبحا زود از خواب پاشی، دستت رو بگیر جلو!

دستم راستم را گرفتم جلو، شلنگ اول رو که خوردم هنوز باورم نشده بود، آخه تاحالا شلنگ نخورده بودم، دست چپم را گرفتم جلو، شلنگ دومی خورد نوک انگشتام، خیلی درد گرفت، جلوی گریه­ام را گرفتم آخه اگه گریه میکردم بقیه یه جوری نگاه میکردن. وقتی روی صندلی نشستم به این فکر میکردم که چرا سرنوشت من باید اینطوری باشه!

 

برچسب‌ها: , , ,
سپتامبر 21, 2008

بدون عنوان

 

روزگاری قلبی سرشار از عشق و محبت، و نَفْسی پاک و بی­آلایش داشتم، کسی را دل شکستن تاب نمی­آوردم بدین سبب دوستان زیادی گردم جمع بودند که از گرمای محبتِ قلب و روحم بهره­مند بودند؛ ولی این چرخ گردون همیشه به یک روال باقی نماند و روزگاری رسید که غم و غصه­ای از دوستان دور و برم بر قلبم وارد شد؛ افسرده شدم، نیاز به عشق و محبتی داشتم ولی دوستانم که نَفْسم، قلبِ پاکم را به آنها بخشیده بود، نمی­توانستند افسردگی مرا درک کنند و تراژدیتازه آغاز شد… بجای اینکه گوشه­ای از روحم را التیام دهند و یا حداقل مرا به حال خودم رها کنند، حالا دوستان عزیزم بخاطر اینکه رفاقتشان را ثابت کنند، مرا به سُخره می­گیرند و موج حملات انتحاری خودشان را علیهم آغاز می­کنند و  تیرهایزهراگین خودشان را بسیار مودبانه و دوستانه به سوی قلب نحیف من نشانه می­روند، با این حال من قادر نیستمسپر بر دست گیرم و از خودم محافظت کنم چرا که گرفتن سپر و دفاع از خود به نوعی مفهوم دوستیمان را دچار تردید میکرد، و به اطرافیان لاشخور صفت که آدم را یاد تماشاگران مبارزات گلادیاتورها میاندازند، اینگونه القا میکند که انسان ضعیفی هستم و شایستگی زنده بودن در این جنگل را ندارم و یکصدا در حالیکه انگشت شصت خود را به نشانه تایید پایین گرفته اند، برای عیش و سرگرمی خودشان هم که شده به مرگ من خرسند خواهند بود و هیچ عملی مثل طرد شدن و انزوا، انسان را خرد نمیکند و از پای در نمی­آورد، بنابراین  مرا خلع سلاح میکنند، زبانم را در دهانم میدوزند و در حالیکه دستم را بسته­اند با لگدهای دوستانه­شان مرا به سوی یکدیگر پرتاب میکنند تا ملعبه­ای باشم برای لحظه­ای تفریح و خنده­های بی­فلسفه­شان … بی دفاعِ بی دفاع به گوشه­ای پرت می­شوم و در حالیکه ته دلم دعا میکنم کاش منجی پیدا شود تا من را از این وضعیت خلاص کند، به اراجیف دوستانِ بسیارْ بسیارْ صمیمیم که دست به دست هم و با پوزخندهاشان درحال سلاخی نَفْس مطهرم هستند، گوش فرا میدم و به تماشای مرگ تدریجی خودم می­نشنیم؛…  هماندم که زیر ضربات دوستانه­ی دوستانم –  که حالا دیگر مثل خنجرهاشان که زیر آستین­ جملاتِ رفیقانه­شان به زیرکی جاسازی کرده و منتظر فرو کردنش در قلبم بودند، چهره وحشتناک شیطان و شعله­های نفرتی چندین ساله را در چشمانِ براق و دهانِ کف کرده­شان به وضوح می­بینم – نفس­های آخرم را می­کشم، ناگهان صمیمی­ترین دوستم دستم را می­گیرد و قلب نحیفم دوباره به تپش می­افتد…

- آه! دوست دوست داشتنی من! میدانستم که تو اینگونه نیستی! کمکم کن! پیکر شرحه شرحه مرا بدوش بکش و از اینجا ببر! اما نه! شاید سنگینی قلب پر از اندوه من تو را آزار دهد! آه منجی من!… اما چشمانش … چشمانش برایم نا مانوس است، بوی تعفن سراپاییش را گرفته، لبهایش به حرکت در می­آیند، قلب نحیفم تندتر میتپد، گوپ، گوپ، گوپ، گوپ… صدا را شناختم خودِ خودِ ابلیس بود، گوپ … گوپ …  تیر آخر مرا خلاص کرد: سنگ دل، چقدر قیافه می­گیری!

 

برچسب‌ها: ,
سپتامبر 18, 2008

عرفان توپ!

 

” من قصد ندارم فلسفه یا بحث­های نظری را بگویم. بلکه می­خواهم با یک برنامه­ی عملی و از راه مستقیم به معرفت دست یابم. راه ما راه دل است، نه راه عقل! ” دون خوان

چند روز پیش از یکی از دوستانم کتابی تحت عنوان ” آفتاب و سایه­ها، نگرشی بر جریان­های نوظهور و معنویت گرا “ به نویسندگی آقای محمد تقی فعالی، دریافت کردم که در آن مقوله­های عرفانی و جریانات نوظهور عرفانی از شرق تا غرب با رعایت اختصار بیان شده است؛ از آیین بودا و برهمنیسم گرفته تا مضامینی مثل عرفان اکنکار و سای بابا که برای من ناآشنا بودند، ولی مطلبی که مرا به خود جلب کرد، بخشی از این کتاب بود با عنوان ” عرفان ساحری! “

جملاتی که در ابتدا آمد سخنان دون خوان، سرخپوست مکزیکی و رهبر عرفان ساحری که به عرفان عقاب هم مشهور است می­باشد ولی نماینده­ی این عرفان شخصی است به نام کارلوس کاستاندا که زاده­ی سائوپائولوی برزیل است و در شانزده سالگی به آمریکا مهاجرت کرده. داستان آشنایی کاستاندا با خوان نیز جالب است. کاستاندا که در رشته­ی مردم شناسی در دانشگاه کالیفرنیا تحصیل می­کرد، برای تحقیق و پژوهش به جنوب غرب آمریکا سفر کرده بود. خود او داستان را چنین بازگو می­کند:

 ” در تابستان 1960 به عنوان دانشجوی مردم شناسی دانشگاه کالیفرنیا چندین سفر به جنوب غرب کردم تا اطلاعاتی درباره­ی گیاهان طبی جمع آوری کنم که سرخپوستان این منطقه استفاده می­کردند. در شهری مرزی منتظر یک اتوبوس سریع السیر بودم و با دوستی صحبت می­کردم که راهنما و دستیار تحقیقاتی من بود. ناگهان دوستم به طرفم خم شد و زمزمه کنان گفت: مرد پیر و سپید موی سرخپوستی که جلوی پنجره نشسته است اطلاعات زیادی درباره­ی گیاهان و به خصوص درباره­ی پیوته (peyote) دارد. از دوستم خواستم تا مرا به این پیرمرد معرفی کند. دوستم به او سلام کرد و سپس به سویش شتافت و با او دست داد. پس از آنکه کمی صحبت کردند، به من اشاره­ای کرد تا به آن­ها ملحق شوم، ولی فورا مرا با پیرمرد تنها گذاشت. حتی آنقدر به خود زحمت نداد تا ما را به یکدیگر معرفی کند. سرخپوست اصلا دستپاچه به نظر نمی­رسید. من اسم خودم را به او گفتم و او هم گفت که اسمش خوان (Juan) است و حاضر است به من خدمت کند. او به زبان اسپانیایی حرف می­زد و طرز تکلمش رسمی بود. ابتدا من با او دست دادم و بعد مدتی ساکت ماندیم. سکوتی مصنوعی نبود، بلکه هر دو طرف آرامش طبیعی و راحت داشتیم. گرچه چهره­ی تیره و گردن او پر چین و چروک بود و سن زیاد او را نشان می­داد، ولی بدن چابک و ورزیده­ای داشت. “ اما این آشنایی بعد از یکسال رنگ دیگری به خود گرفت و پس از جلب شدن اعتماد خوان نسبت به کاستاندا، آموزش­های عجیب خوان برای درک حقیقت آغاز شد!

castaneda

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در نظر دون خوان، دنیایی که مشاهده می­کنیم توهمی بیش نیست؛ به نظر او دنیای هر کس تصویر او از دنیاست؛ هرگاه به دنیا بنگریم یا آن را به گوش بشنویم، احساس می­کنیم که دنیا وجود خارجی دارد اما اگر دنیا را با اراده­ی خود بشناسیم، آنگاه خواهیم دانست که دنیا نه وجود خارجی دارد و نه واقعیت. به عبارت دیگر دیگران هستند که دنیا را برای ما وصف کرده­اند و دنیا را همانگونه که می­خواهند به ما نشان می­دهند ولی به عقیده خوان هر کسی خالق بودش خویش است و بنابراین تنها زمانی می­توانیم به بودش و حقیقت مطلق برسیم که تصاویری را  که دیگران از دوران کودکی در ذهن ما از دنیا ایجاد کرده­اند نادیده بگیریم، یعنی ادارکات ما باید تصفیه و به تجربه­های بی­واسطه تبدیل شوند. اما برای تصفیه ذهن و خاموش کردن این تجربه­های درونی،  دون خوان چه راه و روشی را به پیروانش ارائه می­دهد؟

دون خوان برای تسهیل و تسریع این پدیده استفاده از داروهای توهم زا را پیشنهاد کرده و در دستور کار قرار داده است! او از شروع آموزش که از سال 1961 آغاز شد اصول ساحری را با داروهای گیاهی توهم زا همراه کرد. به نظر او با مصرف گیاهان توهم زا، تمام روند زیستی، شیمیایی و عصبی انسان دگرگون شده و انسان از اسارت خارج  می­شود! به همین دلیل بود که به این داروهای توهم زا، گیاهان اقتدار می­گفت! علاوه بر این توصیه دیگر خوان به کاستاندا، خیره شدن طولانی و راه رفتن در مسیری طولانی در حالی که چشمان چپ شده باشد بود تا ذهن از وابستگی درآید و قدرت آن افزایش یابد!

بدون شک جذابیت و کشش همین متد است که سبب شده عرفان ساحری – که به سختی می­توان لفظ عرفان را برای آن بکار برد و بیشتر شبیه به یک سلسله توصیه می­باشد تا یک مکتب عرفانی  - پیروان زیادی پیدا کند و کتاب­های آن به چندین زبان ترجمه شود تا جای که گفته می­شود بیش از ده میلیون جلد از آثار کاستاندا در جهان به فروش رسیده است و حتی در بیوگرافی نویسنده­های بزرگی مثل پائولوکوئیلیو هم می­نویسند که تحت تاثیر اندیشه­های این چنینی بوده است!

حال سوال اینجاست که به راستی برنامه عملی و راه مستقیم به معرفت اینگونه است؟ واقعا در این شرایط می­توان به حقیقت رسید؟ به نظر می­رسد دون خوان عرفان را با نعشگی واقعی ( لفظی که در فیلم سنتوری استفاده شده و دوستم علی زیاد از آن استفاده می­کند ) اشتباه گرفته تا جایی که خود کاستاندا اعلام می­کند  ” در آن موقعیت افکارم را از دست داده بودم و عملا حس می­کردم که در خلا غوطه­ورم! “ آیا شما هم به مراتبی از این عرفان رسیده­اید؟! اگر این چنین است، به چه حقایقی دست پیدا کرده­اید؟! 

متن انگلیسی کتاب کارلوس کاستاندا را میتوانید در اینجا ببینید. لینک های مفید: ویکی پدیا، کاستاندا

سپتامبر 18, 2008

سین مثل سلام!

 

“زربا: نفس عمیق بکش! باران را لمس کن! آفتاب همیشه مانند مژده ای بعد از باران خواهد آمد. باران را لمس کن! بال­هایت را باز کن! مرغ دریایی: باران! دوستش دارم! زربا: حالا پرواز خواهی کرد؛ حالا پرواز خواهی کرد. همه­­ی آسمان مال توست!” گربه و مرغ دریایی، لوئیس سپول ودا

حس می­کنم که قادر به حرکت نیستم، انگشتانم کرخت شده­اند، افکارم منظم نیستند، دچار نوعی توهم شده­ام، در یک لحظه ذهنم در چندین جا حضور میابد و ناگهان مثل گردبادی به هم می­پیچد و ناپدید می­گردند، چرا احساس سرما میکنم؟ شاید هوا سرد شده، اما نه!، اینگونه نیست، پس چرا انگشتانم کرخت شده اند؟ میخواهم چیزی بگویم، زبانم بسته شده…

… شعله ای در دلم زبانه میکشد ” بال­هایت را باز کن! پرواز کن، همه­ی آسمان مال توست” حرارتش یخ­های گلویم را ذوب میکند، دستانم را به هم می­مالم و حرارت را به آن­ها میدمم، دیگر احساس قبلی را ندارم، حالا فقط به یک چیز فکر می­کنم، قلم را برمی­دارم، تمام توانم را روی انگشتانم متمرکز می­کنم و با حرکتی قلم را روی کاغذ می­لغزانم: ” سلام! …”

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.