نوشتن درباره بعضی چیزها گاه برایم دشوار مینماید، شاید بخاطر این باشد که بعضی چیزها نوشتنی نیستند و فقط فقط درکی و شهودی اند، حتی گاهی به نظر میرسد نوشتن در مورد آنها از ارزش و قداستشان میکاهد… چند روز پیش داستانی از یکی از دوستانم به دستم رسید که نتوانستم بی توجه از کنار آن عبور کنم؛ داستان یک فداکاری، داستان یک ایثار، داستان یک مادر… چقدر نوشتن از تو برایم سخت است ای مظهر عشق و محبت! چگونه از تو بگویم ای چشمه زلال لطف و احسان!… فرزندت را ببخش، مرا ببخش که در این گرداب نسیان دریای زندگی، تو را به گوشه ی فراموشی سپرده ام؛ ولی به خوبی آگاهم که ذره ای از لطف و محبتت به این فرزند فراموشکارت کم نشده است… مرا ببخش…
مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم … اون هميشه مايه خجالت من بود. اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي غذا مي پخت.يك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خودش به خونه ببره، خيلي خجالت كشيدم. آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه؟ به روي خودم نياوردم، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم.
روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت: ايي يي يي .. مامان تو فقط يك چشم داره. فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو … كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد…
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري؟
اون هيچ جوابي نداد….
حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم، چون خيلي عصباني بودم.
احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت،دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم.
سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم، اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خريدم، زن و بچه و زندگي…
از زندگي، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودمتا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من، اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو .
وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا، اونم بي خبر،سرش داد زدم : «چطور جرات كردي بياي به خونه من و بچه ها رو بترسوني؟!»گم شو از اينجا! همين حالا…
اون به آرامي جواب داد : «اوهخيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم» و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد .
يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه.
ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم.
بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون؛ البته فقط از روي كنجكاوي. همسايه ها گفتن كه اون مرده.
ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم،اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من.
«ای عزیزترین پسرمن، من هميشه به فكر تو بوده ام، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم، خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجاولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم، وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم آخه ميدوني … وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي، به عنوان يك مادر نمي تونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم؛ بنابراين مال خودم رو دادم به تو؛براي من افتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه
با همه عشق و علاقه من به تو
مادرت!
![Validate my RSS feed [Valid RSS]](http://chashni.files.wordpress.com/2008/09/263861.gif)


