دوباره این دفترچه خاطراتم را از بین آت آشغالای روزمرگی کشیدم بیرون. جلدش رو عوض کردم و تر وتمیزش کردم. اینکه چی شد و چرا دوباره میخوام بنویسم برمیگرده به اتفاقاتی که اخیرا برام پیش اومد. شاید یک روز براتون گفتم!
یه ذره شو میگم. دو سال پیش که داشتم فوق لیسانس میخوندم وبلاگم رو راه انداختم. امروز یکسال شده که مدرکم رو گرفتم و بیش از شش ماه است که در کابل هستم و در دانشگاه تدریس میکنم. اتفاقات، ماجراها، خاطرات و مسائل زیادی برایم پیش آمد و از هر کدامشان درس جدیدی گرفتم. دوست دارم درباره اینها بنویسم. میخوام در مورد دغدغه هام و آرزوهایم بنویسم و شما را با غم ها و شادیها، درسها و عبرتهایم شریک کنم. شاید روزی حرفهایی که اینجا میزنم بدردتان بخوره. امیدوارم خودم بعدها وقتی به نوشته هایم دقت کردم درک درستی از خودم پیدا کرده باشم.
پس با خاطرات استاد موسوی همراه باشید!
اینجا کابل است صدای ما را از کارته چهار میشنوید!
![Validate my RSS feed [Valid RSS]](http://chashni.files.wordpress.com/2008/09/263861.gif)


![Tulum Mexico in Late Afternoon Light [Explore #1, THANK YOU] Tulum Mexico in Late Afternoon Light [Explore #1, THANK YOU]](http://static.flickr.com/5470/7235972310_8c25258da5_t.jpg)