بایگانیِ ‘بی مزه ولی دلپذیر’

سپتامبر 22, 2011

دفترچه خاطراتم

دوباره این دفترچه خاطراتم را از بین آت آشغالای روزمرگی کشیدم بیرون. جلدش رو عوض کردم و تر وتمیزش کردم. اینکه چی شد و چرا دوباره میخوام بنویسم برمیگرده به اتفاقاتی که اخیرا برام پیش اومد. شاید یک روز براتون گفتم!

یه ذره شو میگم. دو سال پیش که داشتم فوق لیسانس میخوندم وبلاگم رو راه انداختم. امروز یکسال شده که مدرکم رو گرفتم و بیش از شش ماه است که در کابل هستم و در دانشگاه تدریس میکنم. اتفاقات، ماجراها، خاطرات و مسائل زیادی برایم پیش آمد و از هر کدامشان درس جدیدی گرفتم. دوست دارم درباره اینها بنویسم. میخوام در مورد دغدغه هام و آرزوهایم بنویسم و شما را با غم ها و شادیها، درسها و عبرتهایم شریک کنم. شاید روزی حرفهایی که اینجا میزنم بدردتان بخوره. امیدوارم خودم بعدها وقتی به نوشته هایم دقت کردم درک درستی از خودم پیدا کرده باشم.

پس با خاطرات استاد موسوی همراه باشید!

اینجا کابل است صدای ما را از کارته چهار میشنوید!

برچسب‌ها: , ,
سپتامبر 18, 2008

سین مثل سلام!

 

«زربا: نفس عمیق بکش! باران را لمس کن! آفتاب همیشه مانند مژده ای بعد از باران خواهد آمد. باران را لمس کن! بال­هایت را باز کن! مرغ دریایی: باران! دوستش دارم! زربا: حالا پرواز خواهی کرد؛ حالا پرواز خواهی کرد. همه­­ی آسمان مال توست!» گربه و مرغ دریایی، لوئیس سپول ودا

حس می­کنم که قادر به حرکت نیستم، انگشتانم کرخت شده­اند، افکارم منظم نیستند، دچار نوعی توهم شده­ام، در یک لحظه ذهنم در چندین جا حضور میابد و ناگهان مثل گردبادی به هم می­پیچد و ناپدید می­گردند، چرا احساس سرما میکنم؟ شاید هوا سرد شده، اما نه!، اینگونه نیست، پس چرا انگشتانم کرخت شده اند؟ میخواهم چیزی بگویم، زبانم بسته شده…

… شعله ای در دلم زبانه میکشد » بال­هایت را باز کن! پرواز کن، همه­ی آسمان مال توست» حرارتش یخ­های گلویم را ذوب میکند، دستانم را به هم می­مالم و حرارت را به آن­ها میدمم، دیگر احساس قبلی را ندارم، حالا فقط به یک چیز فکر می­کنم، قلم را برمی­دارم، تمام توانم را روی انگشتانم متمرکز می­کنم و با حرکتی قلم را روی کاغذ می­لغزانم: » سلام! …»

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.