بایگانیِ ‘تلخ و شور’

نوامبر 14, 2008

پنجره!

 

» جريان زندگی چيزی جز مبارزه ميان عاطفه وعقل نيست » . مارک تواين – نویسنده آمریکایی

منظور و انتظار در اعمال و امور بشری، رابطه ای مستقیم و بر مبنای درک عقلی است، به عبارتی شما عملی را مرتکب نمیشوید مگر آنکه انتظار برآورده شدن منظورتان را در سر داشته باشید؛ مثال آشکار این قضیه رابطه کارگر و کارفرماست…
ولی همین بشر گاه اعمالی را مرتکب میشود که هیچ مبنای عقلی برای آن نمیتوان یافت، منظورم قتل و غارت نیست که در این امور نیز میتوان انگیزه های عقلانی را در لابه لای سطور آلوده آنها یافت، بلکه مفاهیمی نظیر ایثار، محبت و عشق است…
با این وجود در این دسته از امور بشری، نمیتوان رابطه ی دقیقی را برای منظور و انتظار متقابل یافت، مادر با وجود اینکه از فرزندش جفا میبیند ولی محبت فرزند از سینه اش بیرون نمیرود، زلیخا یوسف را به بند میکشد و در فراقش اشک میریزد، عباس (ع) علمدار کربلا از لب فرات با مشکهای آب، تشنه لب به خیمه ها باز میگردد و …
به راستی کدام یک از ارزش بیشتری برخوردار است؟ وظیفه ما در برابر کدام امور سنگین تر است؟ انتظاری که از ما در برابر منظور بکار رفته میرود، در کدام یک حساس تر و خطیر است؟ آیا غیر از این است که تمامی تراژدیهایی که شنیده ایم و یا دیده ایم در اثر برخورد اشتباه و خودخواهانه نسبت به منظور مقابل است؟؟؟ حقیقتا چقدر دیگران را درک میکنید؟

دو مرد، که بیماری وخیمی داشتند،در یک اتاق بیمارستان بستری بودند.یکی از آنها اجازه داشت که حدود یک ساعت روی تختش بنشیند تا مایع را از ششهایش خارج کند.تختش کنار تنها پنجره اتاق بود.مرد دیگر مجبور بود تمام مدت به پشت دراز کشیده باشد.

 دو مرد سرانجام ساعتها صحبت کردنند.آنها در مورد همسرشان و خانواده شان ،خانه کار و گرفتاری شان در نیروی ارتش ،جایی که مسافرت رفته بودند، صحبت کردند و هر بعداز ظهر وقتی مرد کنار پنجره میتوانست بنشیند،  با وصف کردن آنچه ازپنجره میدید، برای دوستش، وقتش را میگذراند.  مرد در تخت دیگر، برای آن یک ساعت که دنیایش وسیع میشد زندگی میکرد و با تمام تحرک و رنگ جهان بیرون جان میگرفت. مرد گفته بود پنجره به یک پارک با دریاچه ای دوست داشتنی مشرف بود. اردکها و قوها در آب بازی میکردند درحالیکه بچه ها مدل کشتی آنها را سوار شدند. عاشقان دست در دست هم در بین گلهای رنگارنگ راه میرفتند .درختان کهنسال به منظره زیبایی بخشیده بودند،و نمای زیبایی از خط افق شهر در دور دستها دیده می شد.وقتی مرد کنار پنجره تمام اینها را با جزئیات عالی توصیف کرد،مرد سوی دیگر اتاق، چشمانش را میبست و منظره زیبا را در ذهنش تصور می کرد.window

در یک بعد از ظهر گرم، مرد کنار پنجره یک رژه (سان) که از آنجا عبور میکرد توصیف کرد. اگر چه مرد دیگر نمی توانست صدای گروه موسیقی را بشنود، میتوانست وقتی مرد نجیب زاده کنار پنجره آن را با واژه های توصیفی، تعریف می کرد در ذهنش مجسم کند. ناگهان،فکر عجیبی به ذهنش رسید: چرا او باید تمام خوشی دیدن این چیزها را داشته باشدرا در حالیکه من هرگز نمی توانم چیزی ببینم؟ منطقی نیست. وقتی فکرش به هیجان آمد، ابتدا شرمنده شد اما وقتی روزها گذشت و او دلش برای دیدن چیزهای بیشتری تنگ شد، حسادتش به خشم تبدیل شد و به زودی او را تند خو کرد.او شروع به خون ریزی کرد و نمی توانست بخوابد. او باید کنار آن پنجره می بود-و آن افکار اکنون زندگی اش را به دست گرفت.

 نیمه شب، وقتی او رو به سقف دراز کشیده بود، مرد کنار پنجره شروع کرد به سرفه کردن. مایع ششهایش از حرکت ایستاده بود. مرد دیگر در تاریکی او را دید که تلاش میکرد دکمه کمک را فشار دهد. در حالیکه گوش میداد، ولی دکمه کنار خودش را فشار نداد که که پرستار را سریع بیاورد. در کمتر از پنج دقیقه مرد ،سرفه اش قطع شد و نفس نفس زنان ساکت شده بود گویی خفه شده بود شد. اینک فقط صدای مرگ آور سکوت وجود داشت.

صبح بعد، پرستار روز آب برای استحمام آورد. وقتی او بدن بی روح مرد کنار پنجره را یافت غمگین شد و سرپرستان بیمارستان را برای بردن او صدا زد. بدون کلامی و آشوبی. به محض اینکه شرایط مناسب شد، مرد خواهش کرد او را کنار پنجره حرکت دهند. پرستار از ایجاد تغییر شاد شد و پس از اینکه مطمئن شد که او راحت است او را ترک کرد.

او به آرامی و ،با درد خودش را به لبه پنجره رساند تا اولین نگاهش را به بیرون بیندازد. بالاخره، او میتوانست خودش از دیدن لذت ببرد. خودش را به آرامی کشید که بیرون از پنجره را ببیند. روبرویش تنها  یک دیوار بود.

«تشکر ویژه از دوست عزیزم جناب آقای جاویدی بخاطر ارسال داستان»
اکتبر 12, 2008

میم مثل مادر

 

نوشتن درباره بعضی چیزها گاه برایم دشوار مینماید، شاید بخاطر این باشد که بعضی چیزها نوشتنی نیستند و فقط فقط درکی و شهودی اند، حتی گاهی به نظر میرسد نوشتن در مورد آنها از ارزش و قداستشان میکاهد… چند روز پیش داستانی از یکی از دوستانم به دستم رسید که نتوانستم بی توجه از کنار آن عبور کنم؛ داستان یک فداکاری، داستان یک ایثار، داستان یک مادر… چقدر نوشتن از تو برایم سخت است ای مظهر عشق و محبت! چگونه از تو بگویم ای چشمه زلال لطف و احسان!… فرزندت را ببخش، مرا ببخش که در این گرداب نسیان دریای زندگی، تو را به گوشه ی فراموشی سپرده ام؛ ولی به خوبی آگاهم که ذره ای از لطف و محبتت به این فرزند فراموشکارت کم نشده است… مرا ببخش…

مادر  من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم … اون هميشه مايه خجالت من بود. اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي غذا مي پخت.يك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خودش به خونه ببره، خيلي خجالت كشيدم. آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه؟ به روي خودم نياوردم، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم  و فورا از اونجا دور شدم.

روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت: ايي يي يي .. مامان تو فقط يك چشم دارهفقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو … كاش مادرم يه  جوري گم و گور ميشد

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري؟
اون هيچ جوابي نداد….
حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم، چون خيلي عصباني بودم.
احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت،دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم.
سخت درس خوندم  و  موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم، اونجا ازدواج  كردم، واسه خودم خونه خريدم، زن و بچه و زندگي
از زندگي، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودمتا اينكه يه روز  مادرم اومد به ديدن من، اون سالها منو  نديده بود و همينطور نوه ها شو .
وقتي ايستاده بود دم در  بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت  كرده كه بياد اينجا، اونم  بي خبر،سرش داد زدم : «چطور جرات كردي بياي به خونه من و بچه ها رو بترسوني؟گم شو از اينجا!  همين حالا…
اون به آرامي جواب داد : «اوهخيلي معذرت  ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم» و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد .
يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه.
ولي من به همسرم  به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم.
بعد از مراسم،  رفتم به اون كلبه قديمي خودمون؛ البته فقط از روي كنجكاوي. همسايه ها گفتن كه اون  مرده.
ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم،اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من.
«ای عزیزترین پسر
من، من هميشه به فكر تو بوده ام، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم، خيلي خوشحال شدم  وقتي شنيدم داري ميآي اينجاولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم، وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم آخه ميدوني … وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي، به عنوان يك  مادر نمي تونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم؛ بنابراين مال  خودم رو دادم به تو؛براي من افتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه
با همه عشق و علاقه من به تو
مادرت!

 

برچسب‌ها:
سپتامبر 21, 2008

بدون عنوان

 

روزگاری قلبی سرشار از عشق و محبت، و نَفْسی پاک و بی­آلایش داشتم، کسی را دل شکستن تاب نمی­آوردم بدین سبب دوستان زیادی گردم جمع بودند که از گرمای محبتِ قلب و روحم بهره­مند بودند؛ ولی این چرخ گردون همیشه به یک روال باقی نماند و روزگاری رسید که غم و غصه­ای از دوستان دور و برم بر قلبم وارد شد؛ افسرده شدم، نیاز به عشق و محبتی داشتم ولی دوستانم که نَفْسم، قلبِ پاکم را به آنها بخشیده بود، نمی­توانستند افسردگی مرا درک کنند و تراژدیتازه آغاز شد… بجای اینکه گوشه­ای از روحم را التیام دهند و یا حداقل مرا به حال خودم رها کنند، حالا دوستان عزیزم بخاطر اینکه رفاقتشان را ثابت کنند، مرا به سُخره می­گیرند و موج حملات انتحاری خودشان را علیهم آغاز می­کنند و  تیرهایزهراگین خودشان را بسیار مودبانه و دوستانه به سوی قلب نحیف من نشانه می­روند، با این حال من قادر نیستمسپر بر دست گیرم و از خودم محافظت کنم چرا که گرفتن سپر و دفاع از خود به نوعی مفهوم دوستیمان را دچار تردید میکرد، و به اطرافیان لاشخور صفت که آدم را یاد تماشاگران مبارزات گلادیاتورها میاندازند، اینگونه القا میکند که انسان ضعیفی هستم و شایستگی زنده بودن در این جنگل را ندارم و یکصدا در حالیکه انگشت شصت خود را به نشانه تایید پایین گرفته اند، برای عیش و سرگرمی خودشان هم که شده به مرگ من خرسند خواهند بود و هیچ عملی مثل طرد شدن و انزوا، انسان را خرد نمیکند و از پای در نمی­آورد، بنابراین  مرا خلع سلاح میکنند، زبانم را در دهانم میدوزند و در حالیکه دستم را بسته­اند با لگدهای دوستانه­شان مرا به سوی یکدیگر پرتاب میکنند تا ملعبه­ای باشم برای لحظه­ای تفریح و خنده­های بی­فلسفه­شان … بی دفاعِ بی دفاع به گوشه­ای پرت می­شوم و در حالیکه ته دلم دعا میکنم کاش منجی پیدا شود تا من را از این وضعیت خلاص کند، به اراجیف دوستانِ بسیارْ بسیارْ صمیمیم که دست به دست هم و با پوزخندهاشان درحال سلاخی نَفْس مطهرم هستند، گوش فرا میدم و به تماشای مرگ تدریجی خودم می­نشنیم؛…  هماندم که زیر ضربات دوستانه­ی دوستانم –  که حالا دیگر مثل خنجرهاشان که زیر آستین­ جملاتِ رفیقانه­شان به زیرکی جاسازی کرده و منتظر فرو کردنش در قلبم بودند، چهره وحشتناک شیطان و شعله­های نفرتی چندین ساله را در چشمانِ براق و دهانِ کف کرده­شان به وضوح می­بینم – نفس­های آخرم را می­کشم، ناگهان صمیمی­ترین دوستم دستم را می­گیرد و قلب نحیفم دوباره به تپش می­افتد…

- آه! دوست دوست داشتنی من! میدانستم که تو اینگونه نیستی! کمکم کن! پیکر شرحه شرحه مرا بدوش بکش و از اینجا ببر! اما نه! شاید سنگینی قلب پر از اندوه من تو را آزار دهد! آه منجی من!… اما چشمانش … چشمانش برایم نا مانوس است، بوی تعفن سراپاییش را گرفته، لبهایش به حرکت در می­آیند، قلب نحیفم تندتر میتپد، گوپ، گوپ، گوپ، گوپ… صدا را شناختم خودِ خودِ ابلیس بود، گوپ … گوپ …  تیر آخر مرا خلاص کرد: سنگ دل، چقدر قیافه می­گیری!

 

برچسب‌ها: ,
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.