» من قصد ندارم فلسفه یا بحثهای نظری را بگویم. بلکه میخواهم با یک برنامهی عملی و از راه مستقیم به معرفت دست یابم. راه ما راه دل است، نه راه عقل! » دون خوان
چند روز پیش از یکی از دوستانم کتابی تحت عنوان » آفتاب و سایهها، نگرشی بر جریانهای نوظهور و معنویت گرا « به نویسندگی آقای محمد تقی فعالی، دریافت کردم که در آن مقولههای عرفانی و جریانات نوظهور عرفانی از شرق تا غرب با رعایت اختصار بیان شده است؛ از آیین بودا و برهمنیسم گرفته تا مضامینی مثل عرفان اکنکار و سای بابا که برای من ناآشنا بودند، ولی مطلبی که مرا به خود جلب کرد، بخشی از این کتاب بود با عنوان » عرفان ساحری! «
جملاتی که در ابتدا آمد سخنان دون خوان، سرخپوست مکزیکی و رهبر عرفان ساحری که به عرفان عقاب هم مشهور است میباشد ولی نمایندهی این عرفان شخصی است به نام کارلوس کاستاندا که زادهی سائوپائولوی برزیل است و در شانزده سالگی به آمریکا مهاجرت کرده. داستان آشنایی کاستاندا با خوان نیز جالب است. کاستاندا که در رشتهی مردم شناسی در دانشگاه کالیفرنیا تحصیل میکرد، برای تحقیق و پژوهش به جنوب غرب آمریکا سفر کرده بود. خود او داستان را چنین بازگو میکند:
» در تابستان 1960 به عنوان دانشجوی مردم شناسی دانشگاه کالیفرنیا چندین سفر به جنوب غرب کردم تا اطلاعاتی دربارهی گیاهان طبی جمع آوری کنم که سرخپوستان این منطقه استفاده میکردند. در شهری مرزی منتظر یک اتوبوس سریع السیر بودم و با دوستی صحبت میکردم که راهنما و دستیار تحقیقاتی من بود. ناگهان دوستم به طرفم خم شد و زمزمه کنان گفت: مرد پیر و سپید موی سرخپوستی که جلوی پنجره نشسته است اطلاعات زیادی دربارهی گیاهان و به خصوص دربارهی پیوته (peyote) دارد. از دوستم خواستم تا مرا به این پیرمرد معرفی کند. دوستم به او سلام کرد و سپس به سویش شتافت و با او دست داد. پس از آنکه کمی صحبت کردند، به من اشارهای کرد تا به آنها ملحق شوم، ولی فورا مرا با پیرمرد تنها گذاشت. حتی آنقدر به خود زحمت نداد تا ما را به یکدیگر معرفی کند. سرخپوست اصلا دستپاچه به نظر نمیرسید. من اسم خودم را به او گفتم و او هم گفت که اسمش خوان (Juan) است و حاضر است به من خدمت کند. او به زبان اسپانیایی حرف میزد و طرز تکلمش رسمی بود. ابتدا من با او دست دادم و بعد مدتی ساکت ماندیم. سکوتی مصنوعی نبود، بلکه هر دو طرف آرامش طبیعی و راحت داشتیم. گرچه چهرهی تیره و گردن او پر چین و چروک بود و سن زیاد او را نشان میداد، ولی بدن چابک و ورزیدهای داشت. « اما این آشنایی بعد از یکسال رنگ دیگری به خود گرفت و پس از جلب شدن اعتماد خوان نسبت به کاستاندا، آموزشهای عجیب خوان برای درک حقیقت آغاز شد!


در نظر دون خوان، دنیایی که مشاهده میکنیم توهمی بیش نیست؛ به نظر او دنیای هر کس تصویر او از دنیاست؛ هرگاه به دنیا بنگریم یا آن را به گوش بشنویم، احساس میکنیم که دنیا وجود خارجی دارد اما اگر دنیا را با ارادهی خود بشناسیم، آنگاه خواهیم دانست که دنیا نه وجود خارجی دارد و نه واقعیت. به عبارت دیگر دیگران هستند که دنیا را برای ما وصف کردهاند و دنیا را همانگونه که میخواهند به ما نشان میدهند ولی به عقیده خوان هر کسی خالق بودش خویش است و بنابراین تنها زمانی میتوانیم به بودش و حقیقت مطلق برسیم که تصاویری را که دیگران از دوران کودکی در ذهن ما از دنیا ایجاد کردهاند نادیده بگیریم، یعنی ادارکات ما باید تصفیه و به تجربههای بیواسطه تبدیل شوند. اما برای تصفیه ذهن و خاموش کردن این تجربههای درونی، دون خوان چه راه و روشی را به پیروانش ارائه میدهد؟
دون خوان برای تسهیل و تسریع این پدیده استفاده از داروهای توهم زا را پیشنهاد کرده و در دستور کار قرار داده است! او از شروع آموزش که از سال 1961 آغاز شد اصول ساحری را با داروهای گیاهی توهم زا همراه کرد. به نظر او با مصرف گیاهان توهم زا، تمام روند زیستی، شیمیایی و عصبی انسان دگرگون شده و انسان از اسارت خارج میشود! به همین دلیل بود که به این داروهای توهم زا، گیاهان اقتدار میگفت! علاوه بر این توصیه دیگر خوان به کاستاندا، خیره شدن طولانی و راه رفتن در مسیری طولانی در حالی که چشمان چپ شده باشد بود تا ذهن از وابستگی درآید و قدرت آن افزایش یابد!
بدون شک جذابیت و کشش همین متد است که سبب شده عرفان ساحری – که به سختی میتوان لفظ عرفان را برای آن بکار برد و بیشتر شبیه به یک سلسله توصیه میباشد تا یک مکتب عرفانی - پیروان زیادی پیدا کند و کتابهای آن به چندین زبان ترجمه شود تا جای که گفته میشود بیش از ده میلیون جلد از آثار کاستاندا در جهان به فروش رسیده است و حتی در بیوگرافی نویسندههای بزرگی مثل پائولوکوئیلیو هم مینویسند که تحت تاثیر اندیشههای این چنینی بوده است!
حال سوال اینجاست که به راستی برنامه عملی و راه مستقیم به معرفت اینگونه است؟ واقعا در این شرایط میتوان به حقیقت رسید؟ به نظر میرسد دون خوان عرفان را با نعشگی واقعی ( لفظی که در فیلم سنتوری استفاده شده و دوستم علی زیاد از آن استفاده میکند ) اشتباه گرفته تا جایی که خود کاستاندا اعلام میکند » در آن موقعیت افکارم را از دست داده بودم و عملا حس میکردم که در خلا غوطهورم! « آیا شما هم به مراتبی از این عرفان رسیدهاید؟! اگر این چنین است، به چه حقایقی دست پیدا کردهاید؟!
متن انگلیسی کتاب کارلوس کاستاندا را میتوانید در اینجا ببینید. لینک های مفید: ویکی پدیا، کاستاندا
![Validate my RSS feed [Valid RSS]](http://chashni.files.wordpress.com/2008/09/263861.gif)


![Tulum Mexico in Late Afternoon Light [Explore #1, THANK YOU] Tulum Mexico in Late Afternoon Light [Explore #1, THANK YOU]](http://static.flickr.com/5470/7235972310_8c25258da5_t.jpg)