نوشته‌های برچسب زده شده ‘حال و هوا’

سپتامبر 18, 2008

سین مثل سلام!

 

«زربا: نفس عمیق بکش! باران را لمس کن! آفتاب همیشه مانند مژده ای بعد از باران خواهد آمد. باران را لمس کن! بال­هایت را باز کن! مرغ دریایی: باران! دوستش دارم! زربا: حالا پرواز خواهی کرد؛ حالا پرواز خواهی کرد. همه­­ی آسمان مال توست!» گربه و مرغ دریایی، لوئیس سپول ودا

حس می­کنم که قادر به حرکت نیستم، انگشتانم کرخت شده­اند، افکارم منظم نیستند، دچار نوعی توهم شده­ام، در یک لحظه ذهنم در چندین جا حضور میابد و ناگهان مثل گردبادی به هم می­پیچد و ناپدید می­گردند، چرا احساس سرما میکنم؟ شاید هوا سرد شده، اما نه!، اینگونه نیست، پس چرا انگشتانم کرخت شده اند؟ میخواهم چیزی بگویم، زبانم بسته شده…

… شعله ای در دلم زبانه میکشد » بال­هایت را باز کن! پرواز کن، همه­ی آسمان مال توست» حرارتش یخ­های گلویم را ذوب میکند، دستانم را به هم می­مالم و حرارت را به آن­ها میدمم، دیگر احساس قبلی را ندارم، حالا فقط به یک چیز فکر می­کنم، قلم را برمی­دارم، تمام توانم را روی انگشتانم متمرکز می­کنم و با حرکتی قلم را روی کاغذ می­لغزانم: » سلام! …»

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.