«زربا: نفس عمیق بکش! باران را لمس کن! آفتاب همیشه مانند مژده ای بعد از باران خواهد آمد. باران را لمس کن! بالهایت را باز کن! مرغ دریایی: باران! دوستش دارم! زربا: حالا پرواز خواهی کرد؛ حالا پرواز خواهی کرد. همهی آسمان مال توست!» گربه و مرغ دریایی، لوئیس سپول ودا
حس میکنم که قادر به حرکت نیستم، انگشتانم کرخت شدهاند، افکارم منظم نیستند، دچار نوعی توهم شدهام، در یک لحظه ذهنم در چندین جا حضور میابد و ناگهان مثل گردبادی به هم میپیچد و ناپدید میگردند، چرا احساس سرما میکنم؟ شاید هوا سرد شده، اما نه!، اینگونه نیست، پس چرا انگشتانم کرخت شده اند؟ میخواهم چیزی بگویم، زبانم بسته شده…
… شعله ای در دلم زبانه میکشد » بالهایت را باز کن! پرواز کن، همهی آسمان مال توست» حرارتش یخهای گلویم را ذوب میکند، دستانم را به هم میمالم و حرارت را به آنها میدمم، دیگر احساس قبلی را ندارم، حالا فقط به یک چیز فکر میکنم، قلم را برمیدارم، تمام توانم را روی انگشتانم متمرکز میکنم و با حرکتی قلم را روی کاغذ میلغزانم: » سلام! …»
![Validate my RSS feed [Valid RSS]](http://chashni.files.wordpress.com/2008/09/263861.gif)

![Vang Vieng Laos in Early Morning Light [Explore #2, THANK YOU] Vang Vieng Laos in Early Morning Light [Explore #2, THANK YOU]](http://static.flickr.com/7081/7243785822_e3f22708c6_t.jpg)
