» جريان زندگی چيزی جز مبارزه ميان عاطفه وعقل نيست » . مارک تواين – نویسنده آمریکایی
ولی همین بشر گاه اعمالی را مرتکب میشود که هیچ مبنای عقلی برای آن نمیتوان یافت، منظورم قتل و غارت نیست که در این امور نیز میتوان انگیزه های عقلانی را در لابه لای سطور آلوده آنها یافت، بلکه مفاهیمی نظیر ایثار، محبت و عشق است…
با این وجود در این دسته از امور بشری، نمیتوان رابطه ی دقیقی را برای منظور و انتظار متقابل یافت، مادر با وجود اینکه از فرزندش جفا میبیند ولی محبت فرزند از سینه اش بیرون نمیرود، زلیخا یوسف را به بند میکشد و در فراقش اشک میریزد، عباس (ع) علمدار کربلا از لب فرات با مشکهای آب، تشنه لب به خیمه ها باز میگردد و …
به راستی کدام یک از ارزش بیشتری برخوردار است؟ وظیفه ما در برابر کدام امور سنگین تر است؟ انتظاری که از ما در برابر منظور بکار رفته میرود، در کدام یک حساس تر و خطیر است؟ آیا غیر از این است که تمامی تراژدیهایی که شنیده ایم و یا دیده ایم در اثر برخورد اشتباه و خودخواهانه نسبت به منظور مقابل است؟؟؟ حقیقتا چقدر دیگران را درک میکنید؟
دو مرد، که بیماری وخیمی داشتند،در یک اتاق بیمارستان بستری بودند.یکی از آنها اجازه داشت که حدود یک ساعت روی تختش بنشیند تا مایع را از ششهایش خارج کند.تختش کنار تنها پنجره اتاق بود.مرد دیگر مجبور بود تمام مدت به پشت دراز کشیده باشد.
دو مرد سرانجام ساعتها صحبت کردنند.آنها در مورد همسرشان و خانواده شان ،خانه کار و گرفتاری شان در نیروی ارتش ،جایی که مسافرت رفته بودند، صحبت کردند و هر بعداز ظهر وقتی مرد کنار پنجره میتوانست بنشیند، با وصف کردن آنچه ازپنجره میدید، برای دوستش، وقتش را میگذراند. مرد در تخت دیگر، برای آن یک ساعت که دنیایش وسیع میشد زندگی میکرد و با تمام تحرک و رنگ جهان بیرون جان میگرفت. مرد گفته بود پنجره به یک پارک با دریاچه ای دوست داشتنی مشرف بود. اردکها و قوها در آب بازی میکردند درحالیکه بچه ها مدل کشتی آنها را سوار شدند. عاشقان دست در دست هم در بین گلهای رنگارنگ راه میرفتند .درختان کهنسال به منظره زیبایی بخشیده بودند،و نمای زیبایی از خط افق شهر در دور دستها دیده می شد.وقتی مرد کنار پنجره تمام اینها را با جزئیات عالی توصیف کرد،مرد سوی دیگر اتاق، چشمانش را میبست و منظره زیبا را در ذهنش تصور می کرد.
در یک بعد از ظهر گرم، مرد کنار پنجره یک رژه (سان) که از آنجا عبور میکرد توصیف کرد. اگر چه مرد دیگر نمی توانست صدای گروه موسیقی را بشنود، میتوانست وقتی مرد نجیب زاده کنار پنجره آن را با واژه های توصیفی، تعریف می کرد در ذهنش مجسم کند. ناگهان،فکر عجیبی به ذهنش رسید: چرا او باید تمام خوشی دیدن این چیزها را داشته باشدرا در حالیکه من هرگز نمی توانم چیزی ببینم؟ منطقی نیست. وقتی فکرش به هیجان آمد، ابتدا شرمنده شد اما وقتی روزها گذشت و او دلش برای دیدن چیزهای بیشتری تنگ شد، حسادتش به خشم تبدیل شد و به زودی او را تند خو کرد.او شروع به خون ریزی کرد و نمی توانست بخوابد. او باید کنار آن پنجره می بود-و آن افکار اکنون زندگی اش را به دست گرفت.
نیمه شب، وقتی او رو به سقف دراز کشیده بود، مرد کنار پنجره شروع کرد به سرفه کردن. مایع ششهایش از حرکت ایستاده بود. مرد دیگر در تاریکی او را دید که تلاش میکرد دکمه کمک را فشار دهد. در حالیکه گوش میداد، ولی دکمه کنار خودش را فشار نداد که که پرستار را سریع بیاورد. در کمتر از پنج دقیقه مرد ،سرفه اش قطع شد و نفس نفس زنان ساکت شده بود گویی خفه شده بود شد. اینک فقط صدای مرگ آور سکوت وجود داشت.
صبح بعد، پرستار روز آب برای استحمام آورد. وقتی او بدن بی روح مرد کنار پنجره را یافت غمگین شد و سرپرستان بیمارستان را برای بردن او صدا زد. بدون کلامی و آشوبی. به محض اینکه شرایط مناسب شد، مرد خواهش کرد او را کنار پنجره حرکت دهند. پرستار از ایجاد تغییر شاد شد و پس از اینکه مطمئن شد که او راحت است او را ترک کرد.
او به آرامی و ،با درد خودش را به لبه پنجره رساند تا اولین نگاهش را به بیرون بیندازد. بالاخره، او میتوانست خودش از دیدن لذت ببرد. خودش را به آرامی کشید که بیرون از پنجره را ببیند. روبرویش تنها یک دیوار بود.
![Validate my RSS feed [Valid RSS]](http://chashni.files.wordpress.com/2008/09/263861.gif)

![Vang Vieng Laos in Early Morning Light [Explore #2, THANK YOU] Vang Vieng Laos in Early Morning Light [Explore #2, THANK YOU]](http://static.flickr.com/7081/7243785822_e3f22708c6_t.jpg)
