نوشته‌های برچسب زده شده ‘درد دل’

سپتامبر 22, 2008

شبی به رنگ خدایی

 

«در این حوالی کسی هست که انتظارمان را می­کشد، کسی که نزدیک است به ما، نزدیک­تر از رگ گردن­مان، کسی که شنواترین است بر شنیدن دردهامان و تواناترین است بر التیام بخشیدن­شان؛ در این حوالی کسی هست که فرا می­خواندمان، هر صبح و شام، و  این شب­ها به آوایی رساتر«

دوباره فرا میرسد؛ دوباره اون شب فرا میرسد و مرا به سوی خودش می­خواند، درست مثل قدیما قدیما … همون قدیما که به قید و بند چیزی نبودیم و راحت به هم دل می­بستیم، همون وقتا که موقع زنگ تفریح دست به گردن همدیگه مینداختیم و نون پینرمون را با هم قسمت میکردیم و تو حیاط دبستان قمر بنی هاشم از ترس شلنگ ناظم فقط راه میرفتیم، همون وقتا که تو تلویزیون از خاله نرگس و گربه سگ خبری نبود و اما جیمبو و بامزی قویتری خرس جهان و گوریل انگوری نشون میداد، همون زمونا که کامپیوتر تو خونه­ها دیده نیمشد و پلی استیشن نیومده بود ولی بجاش توپ پلاستیکی و الک دولک مُد بود، آره خیلی خیلی پیشا رو میگم… همچین شبی بود که مرتضی یکی از بچه محله­هامان که چند سالی از ما بزرگتر بود به من گفت: امشب میخوایم با بچه­ها بریم مصلی. تا اون وقت داخل مصلی نرفته بودم و فقط چندباری که با اتوبوس از کنارش در شده بودم. پرسیدم: مصلی واسه چی میرید؟ – میخوایم شب بمونیم، امشب شب احیاست، همه بیدار میمونن میان مصلی. همین چند جمله کافی بود تا مرا به رفتن وسوسه کند و بدون اینکه دلیلش را بدانم گفتم: من میام.- خوب پس برو  یه پتو بردار بیار. وَهْ چه حالی میده شب پیش هم جمع باشیم؛ این چیزی بود که در دلم میگذشت و مرا به شور آورده بود… مصلی چقدر بزرگ به نظر می­رسید، چه ستون­های بلندی داشت، گنبد نقره­ای رنگی داشت واسه همین راحت میشد از رو کوه خضر از بین بقیه گنبدها پیداش کرد، اما هنوز کاملا ساخته نشده بود و میشد میلگردها و تیر آهنا رو که زیر سقف و توی ستون­ها کار گذاشته و لانه­ی کبوترها و یاکریم­ها شده بودن را دید، مرتضی راست میگفت، مصلی خیلی شلوغ بود، ،  از بلندگو یکی با صدای محزونی بلند میخواند: اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ يَا أَحَدُ يَا وَاحِدُ يَا شَاهِدُ يَا مَاجِدُ يَا حَامِدُ يَا رَاشِدُ يَا بَاعِثُ يَا وَارِثُ يَا ضَارُّ يَا نَافِعُ …. سُبْحَانَكَ يَا لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنَا مِنَ النَّارِ يَا رَبِّبچه­هایی مثل ما زیاددیده میشدن که گروه گروه گوشه­ای نشسته بودن، بعضی­ها هم همونجا خوابیده بودن، بعضی­ها هم زیر پتو رفته بودن و یواشگی میخندیدن، چقدر زشت معلوم میشد آخه عده­ای هم معلوم بودن که گریه می­کردن، راستش منم دلم میخواست با اون صدا گریه کنم اما نمیدونم چرا خوشم نمیاد تو جمع گریه کنم، نمیدونم چطور بعضی­ها آنقدر میتونن بلند گریه کنن، تازه حالا اگه میخوان گریه کنند چرا آروم گریه نمیکردن، هم بلند گریه میکردن و هم شانه­هاشان تکان میخورد، واقعا احساس بدی پیدا میکردم وقتی بغل دستیم گریه میکرد، یعنی به چی فکر میکرد؟ … باید بیدار میموندم، اما نمیشد، چشمام خود بخود بسته میشدن، بعدِ چند لحظه، یک دفعه میفهمیدم که چند دقیقه شده که خوابیدم، یهو از خواب میپریدم، وای اگه بغل دستیم میفهمید که من خوابم برده خیلی ضایع میشدم، اما فکر کنم اون طوری که من از خواب پریدم حتما فهمیده، نگاهی بهش میاندازم، نه اصلا حواسش نیست شایدم خودشو به اون راه زده؛  باید میرفتم وضو میگرفتم آخه مرتضی گفته بود که باید امشب با وضو باشیم، چه فایده این دفعه چندمِ که دارم وضو میگریم ولی بعدش خوابم میبره … با صدایی از خواب میپرم، این دفعه بدجوری از خواب پریدم حتما این دفعه بغل دستیم فهمید، بهش نگاهی میکنم، چقدر جالب قرآن را روی سرش گرفته بود، همه قرآن روی سرشان گرفتن، اما مرتضی و بقیه خوابن، میخوام بیدارشان کنم ولی با خودم میگویم بگذار بخوابن فردا براشان تعریف میکنم که ما قرآن روی سرمان گرفتبیم، حتما خیلی حسرت میخوره که کاش بیدار میموند و قرآن به سر میگرفت، جمعیت با صدای بلندگو همراه میشوند: اَللّهمَّ بِحَقِّ هذاالقُرآنِ وَ بِحَقِّ مَن اَرسَلتَه بِه وَبِحَقِ کُلِّ مومنٍ مَدَحتَه ُ فیهِ وَبِحَقِّکَ عَلَیهِم فلا اَحَدَ اَعرَفُبِ بِحَقِّکَ مِنکَ ... بغل دستیم زار زار اشک میریزد ولی به نظرم کمی ضایع است، بعدش که لامپ­ها روشن بشه حتما بقیه یه جوری نگاه میکنن. ادامه مید­هند: بکَ یَا اللّه … بِمُحَمَّد … بِعَلِیٍّ، … بِفاطِمَةَ … ناخودآگاه یاد مظلومیت بانو میافتم دلم میشکند، قطره اشکی آرام از چشمم میغلتد، اما مثل اینکه همه حضرت زهرا (س) ارادت دارن آخه صدای گریه جمعیت بلند شده است. ادامه میدهند بِالْحَسَنِ…  بِالْحُسَیْنِ…  بِعَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ … مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ … جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّد … بمُوسَى بْنِ جَعْفَر … بعَلِیِّ بْنِ مُوسى … بمُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ … بِعَلِیِّ بْنِ مُحَمَّد  بِالْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ همه به پا میخیزند بِالْحُجَّةِ …  چقدر با صفا بود، حاج آقایی از بلندگو میگفت که هر کس امشب دعا کند خداوند حتما در این سال به او میدهد و میگفت برای همه بالاخص برای ظهور آقا و شفای مریضان دعا کنیم، من هم دعا کردم، سعی میکردم برای همه دعا کنم، یعنی هر چی بخواهم خدا بمن میدهد؟!  در اون لحظه سعی میکردم چیزی از قلم نیافتد. وقتی لامپ­ها روشن شد گفتم چشمای بغل دستیم رو ببینم حتما خیلی سرخ شده­اند ولی وقتی برگشتم کسی بغل دستم نبود اصلا نفهمیدم که کی رفته بود، اما خوش بحالش با این اشک­هایی که میریخت حتما حاجتش را گرفته بود … تا حالا شب به این دیر وقتی خانه برنمیگشتم، با بچه محله­ها پیاده از روی ریل قطار راه افتادیم ولی از بس خسته بودیم حال حرف زدن نداشتیم منم از ماجرای قرآن به سر گرفتم هیچی نگفتم فقط میخواستم زودتر به خانه برسم. فردا ظهر از خواب پا شدم…

پس فردا شب پدرم مرا به حرم بی بی معصومه برد، اینجا هم مثل مصلی شلوغ بود، حرم خیلی قشنگتر از مصلی است، پر از شیشه کاریهای زیبا و رنگارنگ است، لیز خوردن روی سنگ­های مرمر حرم چقدر حال میده، اما اون شب نمی شد لیز بخوری چون جا نبود، همه جا آدم نشسته بود و دعا میخواندن… پدرم سخت مشغول دعا خواندن بود ولی من بسیار خسته شده بودم حوصله­ام هم سر رفته بود، مرتضی و بچه­های دیگر هم نبودن که کمی بازی کنیم، خوابم میامد ولی جا تنگ بود، پدرم به من گفت که امشب سعی کن نخوابی، امشب شبی است که سرنوشت یکسال تو مشخص میشود، یعنی در این سال به هر چه قرار است برسی امشب نوشته می­شود و امام زمان  (عج) زیر آن را امضا می­کند… اِ اِ اِ اِ چه جالب، یک سال من به همین یک شب بستگی دارد؟ امام زمان (عج) آن را می­بیند و امضا می­کند؟ پدرم ادامه داد: امام زمان (عج) الان در بین جمعیت است و در اینجا حضور دارد ولی ما او را نمی­شناسیم… پدرم بی دلیل چیزی نمی گفت همین جمله خواب را از سرم پراند. امام مهدی (عج) اینجاست؟ نکند مرا ببیند که خوابیدم؟ اونوقت معلوم نیست برای یکسالم چی می­نویسد. به داخل جمعیت نگاه میاندازم، همه عادی به نظر میرسیدن، امام زمان (عج) حتما نورانی است و شاید شال سبزی داشته باشد، حتما اینجا هست ممکن است مصلی نباشد ولی اینجا حرم است، یک فرقی دارد دیگر… آن شب را در حیرانی و سرگردانی گذراندم و به خانه برگشتم ولی پیوسته به این میاندیشیدم که امام برایم چه چیزهایی نوشته و امضا کرده است. آخْ فردا صبح مدرسه داریم، اگر الان بخوابم میتوانم چهار ساعت بخوابم، خیلی کم است باید بخوابم… صبح وقتی از خواب میپرم دو ساعت از مدرسه گذشته، زنگ اول غیبت کردم، تا حالا غیبت نکرده بودم، اشکم در میاید، با گریه دادم میزنم: چرا منو بیدار نکردین مگه نمیدونید که من صبحی­ام! نمیدانم چرا اینجا راحت گریه میکنم ولی دیشب با اینکه همه گریه میکردن من یک قطره اشکم نریختم، با عجله آماده میشوم و با دلهرگی به سمت مدرسه میدوم. همه سر کلاس نشستن، آقای دارابی اخم­هاش تو هم میره: چرا دیر اومدی؟

- آقا خواب موندیم!

- چرا خواب موندی مگه دیشب نخوابیدی؟

- آقا دیشب شب قدر بود ما رفته بودیم احیا حرم.

-  حالا که دو تا شلنگ خوردی میفهمی که باید احیا نری و بجاش بخوابی تا صبحا زود از خواب پاشی، دستت رو بگیر جلو!

دستم راستم را گرفتم جلو، شلنگ اول رو که خوردم هنوز باورم نشده بود، آخه تاحالا شلنگ نخورده بودم، دست چپم را گرفتم جلو، شلنگ دومی خورد نوک انگشتام، خیلی درد گرفت، جلوی گریه­ام را گرفتم آخه اگه گریه میکردم بقیه یه جوری نگاه میکردن. وقتی روی صندلی نشستم به این فکر میکردم که چرا سرنوشت من باید اینطوری باشه!

 

برچسب‌ها: , , ,
سپتامبر 21, 2008

بدون عنوان

 

روزگاری قلبی سرشار از عشق و محبت، و نَفْسی پاک و بی­آلایش داشتم، کسی را دل شکستن تاب نمی­آوردم بدین سبب دوستان زیادی گردم جمع بودند که از گرمای محبتِ قلب و روحم بهره­مند بودند؛ ولی این چرخ گردون همیشه به یک روال باقی نماند و روزگاری رسید که غم و غصه­ای از دوستان دور و برم بر قلبم وارد شد؛ افسرده شدم، نیاز به عشق و محبتی داشتم ولی دوستانم که نَفْسم، قلبِ پاکم را به آنها بخشیده بود، نمی­توانستند افسردگی مرا درک کنند و تراژدیتازه آغاز شد… بجای اینکه گوشه­ای از روحم را التیام دهند و یا حداقل مرا به حال خودم رها کنند، حالا دوستان عزیزم بخاطر اینکه رفاقتشان را ثابت کنند، مرا به سُخره می­گیرند و موج حملات انتحاری خودشان را علیهم آغاز می­کنند و  تیرهایزهراگین خودشان را بسیار مودبانه و دوستانه به سوی قلب نحیف من نشانه می­روند، با این حال من قادر نیستمسپر بر دست گیرم و از خودم محافظت کنم چرا که گرفتن سپر و دفاع از خود به نوعی مفهوم دوستیمان را دچار تردید میکرد، و به اطرافیان لاشخور صفت که آدم را یاد تماشاگران مبارزات گلادیاتورها میاندازند، اینگونه القا میکند که انسان ضعیفی هستم و شایستگی زنده بودن در این جنگل را ندارم و یکصدا در حالیکه انگشت شصت خود را به نشانه تایید پایین گرفته اند، برای عیش و سرگرمی خودشان هم که شده به مرگ من خرسند خواهند بود و هیچ عملی مثل طرد شدن و انزوا، انسان را خرد نمیکند و از پای در نمی­آورد، بنابراین  مرا خلع سلاح میکنند، زبانم را در دهانم میدوزند و در حالیکه دستم را بسته­اند با لگدهای دوستانه­شان مرا به سوی یکدیگر پرتاب میکنند تا ملعبه­ای باشم برای لحظه­ای تفریح و خنده­های بی­فلسفه­شان … بی دفاعِ بی دفاع به گوشه­ای پرت می­شوم و در حالیکه ته دلم دعا میکنم کاش منجی پیدا شود تا من را از این وضعیت خلاص کند، به اراجیف دوستانِ بسیارْ بسیارْ صمیمیم که دست به دست هم و با پوزخندهاشان درحال سلاخی نَفْس مطهرم هستند، گوش فرا میدم و به تماشای مرگ تدریجی خودم می­نشنیم؛…  هماندم که زیر ضربات دوستانه­ی دوستانم –  که حالا دیگر مثل خنجرهاشان که زیر آستین­ جملاتِ رفیقانه­شان به زیرکی جاسازی کرده و منتظر فرو کردنش در قلبم بودند، چهره وحشتناک شیطان و شعله­های نفرتی چندین ساله را در چشمانِ براق و دهانِ کف کرده­شان به وضوح می­بینم – نفس­های آخرم را می­کشم، ناگهان صمیمی­ترین دوستم دستم را می­گیرد و قلب نحیفم دوباره به تپش می­افتد…

- آه! دوست دوست داشتنی من! میدانستم که تو اینگونه نیستی! کمکم کن! پیکر شرحه شرحه مرا بدوش بکش و از اینجا ببر! اما نه! شاید سنگینی قلب پر از اندوه من تو را آزار دهد! آه منجی من!… اما چشمانش … چشمانش برایم نا مانوس است، بوی تعفن سراپاییش را گرفته، لبهایش به حرکت در می­آیند، قلب نحیفم تندتر میتپد، گوپ، گوپ، گوپ، گوپ… صدا را شناختم خودِ خودِ ابلیس بود، گوپ … گوپ …  تیر آخر مرا خلاص کرد: سنگ دل، چقدر قیافه می­گیری!

 

برچسب‌ها: ,
سپتامبر 18, 2008

سین مثل سلام!

 

«زربا: نفس عمیق بکش! باران را لمس کن! آفتاب همیشه مانند مژده ای بعد از باران خواهد آمد. باران را لمس کن! بال­هایت را باز کن! مرغ دریایی: باران! دوستش دارم! زربا: حالا پرواز خواهی کرد؛ حالا پرواز خواهی کرد. همه­­ی آسمان مال توست!» گربه و مرغ دریایی، لوئیس سپول ودا

حس می­کنم که قادر به حرکت نیستم، انگشتانم کرخت شده­اند، افکارم منظم نیستند، دچار نوعی توهم شده­ام، در یک لحظه ذهنم در چندین جا حضور میابد و ناگهان مثل گردبادی به هم می­پیچد و ناپدید می­گردند، چرا احساس سرما میکنم؟ شاید هوا سرد شده، اما نه!، اینگونه نیست، پس چرا انگشتانم کرخت شده اند؟ میخواهم چیزی بگویم، زبانم بسته شده…

… شعله ای در دلم زبانه میکشد » بال­هایت را باز کن! پرواز کن، همه­ی آسمان مال توست» حرارتش یخ­های گلویم را ذوب میکند، دستانم را به هم می­مالم و حرارت را به آن­ها میدمم، دیگر احساس قبلی را ندارم، حالا فقط به یک چیز فکر می­کنم، قلم را برمی­دارم، تمام توانم را روی انگشتانم متمرکز می­کنم و با حرکتی قلم را روی کاغذ می­لغزانم: » سلام! …»

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.