روزگاری قلبی سرشار از عشق و محبت، و نَفْسی پاک و بیآلایش داشتم، کسی را دل شکستن تاب نمیآوردم بدین سبب دوستان زیادی گردم جمع بودند که از گرمای محبتِ قلب و روحم بهرهمند بودند؛ ولی این چرخ گردون همیشه به یک روال باقی نماند و روزگاری رسید که غم و غصهای از دوستان دور و برم بر قلبم وارد شد؛ افسرده شدم، نیاز به عشق و محبتی داشتم ولی دوستانم که نَفْسم، قلبِ پاکم را به آنها بخشیده بود، نمیتوانستند افسردگی مرا درک کنند و تراژدی
تازه آغاز شد… بجای اینکه گوشهای از روحم را التیام دهند و یا حداقل مرا به حال خودم رها کنند، حالا دوستان عزیزم بخاطر اینکه رفاقتشان را ثابت کنند، مرا به سُخره میگیرند و موج حملات انتحاری خودشان را علیهم آغاز میکنند و تیرهایزهراگین خودشان را بسیار مودبانه و دوستانه به سوی قلب نحیف من نشانه میروند، با این حال من قادر نیستمسپر بر دست گیرم و از خودم محافظت کنم چرا که گرفتن سپر و دفاع از خود به نوعی مفهوم دوستیمان را دچار تردید میکرد، و به اطرافیان لاشخور صفت که آدم را یاد تماشاگران مبارزات گلادیاتورها میاندازند، اینگونه القا میکند که انسان ضعیفی هستم و شایستگی زنده بودن در این جنگل را ندارم و یکصدا در حالیکه انگشت شصت خود را به نشانه تایید پایین گرفته اند، برای عیش و سرگرمی خودشان هم که شده به مرگ من خرسند خواهند بود و هیچ عملی مثل طرد شدن و انزوا، انسان را خرد نمیکند و از پای در نمیآورد، بنابراین مرا خلع سلاح میکنند، زبانم را در دهانم میدوزند و در حالیکه دستم را بستهاند با لگدهای دوستانهشان مرا به سوی یکدیگر پرتاب میکنند تا ملعبهای باشم برای لحظهای تفریح و خندههای بیفلسفهشان … بی دفاعِ بی دفاع به گوشهای پرت میشوم و در حالیکه ته دلم دعا میکنم کاش منجی پیدا شود تا من را از این وضعیت خلاص کند، به اراجیف دوستانِ بسیارْ بسیارْ صمیمیم که دست به دست هم و با پوزخندهاشان درحال سلاخی نَفْس مطهرم هستند، گوش فرا میدم و به تماشای مرگ تدریجی خودم مینشنیم؛… هماندم که زیر ضربات دوستانهی دوستانم – که حالا دیگر مثل خنجرهاشان که زیر آستین جملاتِ رفیقانهشان به زیرکی جاسازی کرده و منتظر فرو کردنش در قلبم بودند، چهره وحشتناک شیطان و شعلههای نفرتی چندین ساله را در چشمانِ براق و دهانِ کف کردهشان به وضوح میبینم – نفسهای آخرم را میکشم، ناگهان صمیمیترین دوستم دستم را میگیرد و قلب نحیفم دوباره به تپش میافتد…
- آه! دوست دوست داشتنی من! میدانستم که تو اینگونه نیستی! کمکم کن! پیکر شرحه شرحه مرا بدوش بکش و از اینجا ببر! اما نه! شاید سنگینی قلب پر از اندوه من تو را آزار دهد! آه منجی من!… اما چشمانش … چشمانش برایم نا مانوس است، بوی تعفن سراپاییش را گرفته، لبهایش به حرکت در میآیند، قلب نحیفم تندتر میتپد، گوپ، گوپ، گوپ، گوپ… صدا را شناختم خودِ خودِ ابلیس بود، گوپ … گوپ … تیر آخر مرا خلاص کرد: سنگ دل، چقدر قیافه میگیری!
![Validate my RSS feed [Valid RSS]](http://chashni.files.wordpress.com/2008/09/263861.gif)

![Vang Vieng Laos in Early Morning Light [Explore #2, THANK YOU] Vang Vieng Laos in Early Morning Light [Explore #2, THANK YOU]](http://static.flickr.com/7081/7243785822_e3f22708c6_t.jpg)
