نوشته‌های برچسب زده شده ‘روزگار’

سپتامبر 21, 2008

بدون عنوان

 

روزگاری قلبی سرشار از عشق و محبت، و نَفْسی پاک و بی­آلایش داشتم، کسی را دل شکستن تاب نمی­آوردم بدین سبب دوستان زیادی گردم جمع بودند که از گرمای محبتِ قلب و روحم بهره­مند بودند؛ ولی این چرخ گردون همیشه به یک روال باقی نماند و روزگاری رسید که غم و غصه­ای از دوستان دور و برم بر قلبم وارد شد؛ افسرده شدم، نیاز به عشق و محبتی داشتم ولی دوستانم که نَفْسم، قلبِ پاکم را به آنها بخشیده بود، نمی­توانستند افسردگی مرا درک کنند و تراژدیتازه آغاز شد… بجای اینکه گوشه­ای از روحم را التیام دهند و یا حداقل مرا به حال خودم رها کنند، حالا دوستان عزیزم بخاطر اینکه رفاقتشان را ثابت کنند، مرا به سُخره می­گیرند و موج حملات انتحاری خودشان را علیهم آغاز می­کنند و  تیرهایزهراگین خودشان را بسیار مودبانه و دوستانه به سوی قلب نحیف من نشانه می­روند، با این حال من قادر نیستمسپر بر دست گیرم و از خودم محافظت کنم چرا که گرفتن سپر و دفاع از خود به نوعی مفهوم دوستیمان را دچار تردید میکرد، و به اطرافیان لاشخور صفت که آدم را یاد تماشاگران مبارزات گلادیاتورها میاندازند، اینگونه القا میکند که انسان ضعیفی هستم و شایستگی زنده بودن در این جنگل را ندارم و یکصدا در حالیکه انگشت شصت خود را به نشانه تایید پایین گرفته اند، برای عیش و سرگرمی خودشان هم که شده به مرگ من خرسند خواهند بود و هیچ عملی مثل طرد شدن و انزوا، انسان را خرد نمیکند و از پای در نمی­آورد، بنابراین  مرا خلع سلاح میکنند، زبانم را در دهانم میدوزند و در حالیکه دستم را بسته­اند با لگدهای دوستانه­شان مرا به سوی یکدیگر پرتاب میکنند تا ملعبه­ای باشم برای لحظه­ای تفریح و خنده­های بی­فلسفه­شان … بی دفاعِ بی دفاع به گوشه­ای پرت می­شوم و در حالیکه ته دلم دعا میکنم کاش منجی پیدا شود تا من را از این وضعیت خلاص کند، به اراجیف دوستانِ بسیارْ بسیارْ صمیمیم که دست به دست هم و با پوزخندهاشان درحال سلاخی نَفْس مطهرم هستند، گوش فرا میدم و به تماشای مرگ تدریجی خودم می­نشنیم؛…  هماندم که زیر ضربات دوستانه­ی دوستانم –  که حالا دیگر مثل خنجرهاشان که زیر آستین­ جملاتِ رفیقانه­شان به زیرکی جاسازی کرده و منتظر فرو کردنش در قلبم بودند، چهره وحشتناک شیطان و شعله­های نفرتی چندین ساله را در چشمانِ براق و دهانِ کف کرده­شان به وضوح می­بینم – نفس­های آخرم را می­کشم، ناگهان صمیمی­ترین دوستم دستم را می­گیرد و قلب نحیفم دوباره به تپش می­افتد…

- آه! دوست دوست داشتنی من! میدانستم که تو اینگونه نیستی! کمکم کن! پیکر شرحه شرحه مرا بدوش بکش و از اینجا ببر! اما نه! شاید سنگینی قلب پر از اندوه من تو را آزار دهد! آه منجی من!… اما چشمانش … چشمانش برایم نا مانوس است، بوی تعفن سراپاییش را گرفته، لبهایش به حرکت در می­آیند، قلب نحیفم تندتر میتپد، گوپ، گوپ، گوپ، گوپ… صدا را شناختم خودِ خودِ ابلیس بود، گوپ … گوپ …  تیر آخر مرا خلاص کرد: سنگ دل، چقدر قیافه می­گیری!

 

برچسب‌ها: ,
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.