نوشته‌های برچسب زده شده ‘عرفان’

سپتامبر 18, 2008

عرفان توپ!

 

» من قصد ندارم فلسفه یا بحث­های نظری را بگویم. بلکه می­خواهم با یک برنامه­ی عملی و از راه مستقیم به معرفت دست یابم. راه ما راه دل است، نه راه عقل! » دون خوان

چند روز پیش از یکی از دوستانم کتابی تحت عنوان » آفتاب و سایه­ها، نگرشی بر جریان­های نوظهور و معنویت گرا « به نویسندگی آقای محمد تقی فعالی، دریافت کردم که در آن مقوله­های عرفانی و جریانات نوظهور عرفانی از شرق تا غرب با رعایت اختصار بیان شده است؛ از آیین بودا و برهمنیسم گرفته تا مضامینی مثل عرفان اکنکار و سای بابا که برای من ناآشنا بودند، ولی مطلبی که مرا به خود جلب کرد، بخشی از این کتاب بود با عنوان » عرفان ساحری! «

جملاتی که در ابتدا آمد سخنان دون خوان، سرخپوست مکزیکی و رهبر عرفان ساحری که به عرفان عقاب هم مشهور است می­باشد ولی نماینده­ی این عرفان شخصی است به نام کارلوس کاستاندا که زاده­ی سائوپائولوی برزیل است و در شانزده سالگی به آمریکا مهاجرت کرده. داستان آشنایی کاستاندا با خوان نیز جالب است. کاستاندا که در رشته­ی مردم شناسی در دانشگاه کالیفرنیا تحصیل می­کرد، برای تحقیق و پژوهش به جنوب غرب آمریکا سفر کرده بود. خود او داستان را چنین بازگو می­کند:

 » در تابستان 1960 به عنوان دانشجوی مردم شناسی دانشگاه کالیفرنیا چندین سفر به جنوب غرب کردم تا اطلاعاتی درباره­ی گیاهان طبی جمع آوری کنم که سرخپوستان این منطقه استفاده می­کردند. در شهری مرزی منتظر یک اتوبوس سریع السیر بودم و با دوستی صحبت می­کردم که راهنما و دستیار تحقیقاتی من بود. ناگهان دوستم به طرفم خم شد و زمزمه کنان گفت: مرد پیر و سپید موی سرخپوستی که جلوی پنجره نشسته است اطلاعات زیادی درباره­ی گیاهان و به خصوص درباره­ی پیوته (peyote) دارد. از دوستم خواستم تا مرا به این پیرمرد معرفی کند. دوستم به او سلام کرد و سپس به سویش شتافت و با او دست داد. پس از آنکه کمی صحبت کردند، به من اشاره­ای کرد تا به آن­ها ملحق شوم، ولی فورا مرا با پیرمرد تنها گذاشت. حتی آنقدر به خود زحمت نداد تا ما را به یکدیگر معرفی کند. سرخپوست اصلا دستپاچه به نظر نمی­رسید. من اسم خودم را به او گفتم و او هم گفت که اسمش خوان (Juan) است و حاضر است به من خدمت کند. او به زبان اسپانیایی حرف می­زد و طرز تکلمش رسمی بود. ابتدا من با او دست دادم و بعد مدتی ساکت ماندیم. سکوتی مصنوعی نبود، بلکه هر دو طرف آرامش طبیعی و راحت داشتیم. گرچه چهره­ی تیره و گردن او پر چین و چروک بود و سن زیاد او را نشان می­داد، ولی بدن چابک و ورزیده­ای داشت. « اما این آشنایی بعد از یکسال رنگ دیگری به خود گرفت و پس از جلب شدن اعتماد خوان نسبت به کاستاندا، آموزش­های عجیب خوان برای درک حقیقت آغاز شد!

castaneda

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در نظر دون خوان، دنیایی که مشاهده می­کنیم توهمی بیش نیست؛ به نظر او دنیای هر کس تصویر او از دنیاست؛ هرگاه به دنیا بنگریم یا آن را به گوش بشنویم، احساس می­کنیم که دنیا وجود خارجی دارد اما اگر دنیا را با اراده­ی خود بشناسیم، آنگاه خواهیم دانست که دنیا نه وجود خارجی دارد و نه واقعیت. به عبارت دیگر دیگران هستند که دنیا را برای ما وصف کرده­اند و دنیا را همانگونه که می­خواهند به ما نشان می­دهند ولی به عقیده خوان هر کسی خالق بودش خویش است و بنابراین تنها زمانی می­توانیم به بودش و حقیقت مطلق برسیم که تصاویری را  که دیگران از دوران کودکی در ذهن ما از دنیا ایجاد کرده­اند نادیده بگیریم، یعنی ادارکات ما باید تصفیه و به تجربه­های بی­واسطه تبدیل شوند. اما برای تصفیه ذهن و خاموش کردن این تجربه­های درونی،  دون خوان چه راه و روشی را به پیروانش ارائه می­دهد؟

دون خوان برای تسهیل و تسریع این پدیده استفاده از داروهای توهم زا را پیشنهاد کرده و در دستور کار قرار داده است! او از شروع آموزش که از سال 1961 آغاز شد اصول ساحری را با داروهای گیاهی توهم زا همراه کرد. به نظر او با مصرف گیاهان توهم زا، تمام روند زیستی، شیمیایی و عصبی انسان دگرگون شده و انسان از اسارت خارج  می­شود! به همین دلیل بود که به این داروهای توهم زا، گیاهان اقتدار می­گفت! علاوه بر این توصیه دیگر خوان به کاستاندا، خیره شدن طولانی و راه رفتن در مسیری طولانی در حالی که چشمان چپ شده باشد بود تا ذهن از وابستگی درآید و قدرت آن افزایش یابد!

بدون شک جذابیت و کشش همین متد است که سبب شده عرفان ساحری – که به سختی می­توان لفظ عرفان را برای آن بکار برد و بیشتر شبیه به یک سلسله توصیه می­باشد تا یک مکتب عرفانی  - پیروان زیادی پیدا کند و کتاب­های آن به چندین زبان ترجمه شود تا جای که گفته می­شود بیش از ده میلیون جلد از آثار کاستاندا در جهان به فروش رسیده است و حتی در بیوگرافی نویسنده­های بزرگی مثل پائولوکوئیلیو هم می­نویسند که تحت تاثیر اندیشه­های این چنینی بوده است!

حال سوال اینجاست که به راستی برنامه عملی و راه مستقیم به معرفت اینگونه است؟ واقعا در این شرایط می­توان به حقیقت رسید؟ به نظر می­رسد دون خوان عرفان را با نعشگی واقعی ( لفظی که در فیلم سنتوری استفاده شده و دوستم علی زیاد از آن استفاده می­کند ) اشتباه گرفته تا جایی که خود کاستاندا اعلام می­کند  » در آن موقعیت افکارم را از دست داده بودم و عملا حس می­کردم که در خلا غوطه­ورم! « آیا شما هم به مراتبی از این عرفان رسیده­اید؟! اگر این چنین است، به چه حقایقی دست پیدا کرده­اید؟! 

متن انگلیسی کتاب کارلوس کاستاندا را میتوانید در اینجا ببینید. لینک های مفید: ویکی پدیا، کاستاندا

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.